مشکلات یک سگ اضافه
من عشق بازی میکنم، این حقیقت دارد.
چه عیبی در این کار وجود دارد؟
آیا میل دارند که زن زیبایی چون من
فقط در کنار بخاری بنشیند و به آتش خیره شود؟
تصنیفی کوتاه از یک آهنگ ایتالیایی
امروز رفت. زنمو میگم، موقع رفتن گفت: دقیقا نمیدونه، زنه، مرده یا یه حیوون!
وقتی این حرفو میزد دو تا پای کشیدهاشو انداخته بود روی هم و به یه جای دیگه نگاه میکرد. من خندهام گرفت. بدترین خصوصیت من اینه که درست در جایی که نباید بخندم به طرز اسفناکی خندهام میگیره. برگشت با خشم نگام کرد. واسه اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم :خب زنی. راستش مطمئن نبودم زنه. خیلی وقت بود دیگه به هیچی مطمئن نبودم. اصلا واسه مطمئن نبودن تمرین کرده بودم. هر روز که از خواب بیدار میشدم واسه خودم تکرار میکردم من مطمئن نیستم و روزمو اینجوری شروع میکردم. شروع یک روز اینجوری به آدم هیچ آزاری نمیرسونه. مثل روشیه که من واسه نگاه کردن فیلمای ترسناک یا هیجانانگیز کشف کردم. اول فیلم بدترین و وحشتناکترین اتفاقایی که قراره واسه قهرمان داستان بیافته رو پیشبینی میکنم و بعد از آخر فیلمو با خیال راحت تماشا میکنم قهرمان واسه من همیشه به صورت له شده وجود داره طبیعیه اگه اتفاقات بهتری از بدترین نوع له شدگی واسهاش بیافته من خوشحال میشم در غیر این صورت من واسه همه چی آمادهام. درسته هیچی بدتر از یک قهرمان له شده نیست اما این روش منو از استرس نجات میده. از اینکه به زنم گفتم زنه پشیمون شدم. دلم میخواست حرفمو پس بگیرم و تظاهر کنم با اون هم عقیدهام. اما دیر شده بود. زنم از جاش بلند شد چشمهاشو گشاد کرد. تند تند مژههاشو به هم زد و گفت زنم؟ زنم؟ زنم؟ پس کو. پس چی؟ خواستم شرمندگی که همیشه در این مواقع بهم دست میداد رو پنهان کنم خودمرو تو سر ی خورده ٬مجرم و بیمار احساس می کردم شروع کردم تو ذهنم جوابایی که دوست داشتم بدمرو یکی یکی به طرفش پرتاب کردن. این جوابا اصلا فحش نبود. حتی به نوعی قربون صدقههای هذیان گونه ا ی بود که باید یه جایی دیگه نثارش میشد. زیر لب یکخورده چرت و پرت به هم بافتم. میخواستم سر و ته قضیهرو هم بیارم. اما نشد. اون مرتب فریاد میکشید و از این سر اتاق به اون سر میرفت. مثل پلنگ زخمی تو یه قفس بود شاید این تشبیه یکخورده متداول باشه اما واقعا هیچ کلمات دیگهای نمیتونه اینقدر گویای اون در اون لحظات باشه. گویای حالش قبل از رفتنش.
بعد به طرف اتاق خواب رفت. من گریه کردم. (نه زیاد از ته دل بلکه یکنوع گریه همیشه از قبل آماده)شروع کرد از تو کمدها لباساشو جمع کردن. همینطور فریاد میکشید . من واسه صد هزارمین بار فکر کردم که این انگیزه اثبات ماده بودن چقدر میتونه یک ماده مهربون و روشنفکررو و آتیشی کنه. یه گوشه وایستادم زیر چشمی بهش نگاه کردم و بعد ناخودآگاه مجذوب حرکت دستاش شدم که تند تند و متناوب لباسارو از تو کمد به چمدون سیاه رنگ بزرگی انتقال میداد. طلسم شده بودم. سرم مثل آونگ به چپ و راست میچرخید و بعد یکهو میخ موندم. و یک حرف چرت و بدتر از اون بیموقع گفتم حرفی که اصلا نمیدونستم از کجا در آوردمش گفتم: تو میدونی حداقل تو صد سال گذشته چقدر این حرکت یعنی جمع کردن لباس از کمد یا یه جای دیگه و انتقال اون به چمدون یا به یه چیزه دیگه توسط شما زنها تکرار شده؟ خیلی جدی سوال کردم. یک بلوز سبز رنگ که نمیدونم واسه چی مناسبتی براش خریده بودم تو دستش بود، افتاد رو زمین. به عادت وقتی که شوکه میشه لبشو به دندون گزید. (چقدر این عادتش برام اشنا و دلنشین بود) خندید. از این خنده اینقدر هیجان زده شدم که یه چرت بدتر پروندم یعنی گفتم: تکلیف بچه چی میشه؟ گفت: بچه؟ ما که بچه نداریم. بعد خم شد فکر کنم میخواست از روی زمین اون بلوز سبز رنگ و ورداره اما وسط راه فراموش کرد و دوباره بلند شد و پرسید؟ کدوم بچه؟ انگار ترسیده بود ما واقعا بچهای داشته باشیم که اون فراموش کرده باشه. منم همونطور عین اون با همون لحن تکرار کردم کدوم بچه؟ بعد زدم زیر گریه. ایندفعه از ته دل گریه میکردم. مثل بچهای که واسه دوری از مادرش اشک میریزه. مثل همون بچهای که هیچوقت نداشتیم. گریه میکردم و میگفتم دوستت دارم. با تکرار این کلمه میخواستم همه درهارو ببندم و جلوی رفتنش و بگیرم. بعد خسته شدم. همه چی تو کلهام توی مه فرو رفت. صحنه برام به یه فیلم سینمایی بدل شد. شروع کردم به ریز ریزکردن قهرمانای اون. مرد قهرمان و ترک میکنه و میره زن مردی میشه که بتونه وقتی داره با دست به سینههاش چنگ میزنه زیر لب قربون صدقهاش بره. مرد تو تنهایی خودش میمیره. یه روز زن (وقتی که اونقدر پیر شده که دیگه به هیچ دردی نمیخوره) در حالی که همه اون بچهها و شوهر بیوفاش تنهاش گذاشتند بله تنهاش گذاشتند (به خاطر لذت بیشتر این جملهرو دو بار تکرار میکنم) بر میگرده اما دیگه دیره. سعی کردم با مبتذلترین و پیش پا افتادهترین صحنهها تمومش کنم. به قول یه بنده خدایی عین داستانای فهیمه رحیمی که حتما چیزی شبیه داستانهای ر - اعتمادیه. دلم میخواد تماشاگرام یه لحظه از خوردن تخمهها یا غیبتاشون دست بردارند تا لحظهای تمرکز کنند. صحنه رفتن زن من و عاقبتش باید همینطوری باشه. بعد که تمام این صحنههارو تجسم کردم و خیالم راحت شد برگشتم و با خونسردی به زنم خیره شدم (بلوز سبزه روی زمین نبود) و حقیرترین دیالوگ عالمرو تحویلش دادم: پشیمون میشی. یک روز. ترسیدم چیز دیگهای اضافه کنم. راستشو و بخواین ترسیدم نره و من باز برای معلوم نیست چندمین بار مجبور بشم این فیلمنامه غم انگیز و احمقانهرو تو ذهنم و در واقعیت بازسازی کنم. خسته بودم.
اگه می خواین بدونین چطوری رفت و با چی رفت (مثلا تاکسی تلفنی گرفت یا همون چمدون سیاه و سنگین و تا سر کوچه کشید و اتو زد) یا انعکاس صدای بسته شدن در وسط هقهقهای گریهاش چه اثری روی من داشت یا هزار تا کوفت و زهرمار دیگه میتونین آدرس یک از همین کتابا یا فیلمنامههای سریالهای تلویزیونیرو بگیرین و بخونین یا ببینین. من دیگه حوصله ندارم. تو فکر اینم که برم اون کتابیرو که پریروز دور از چشم زنم خریدم و عنوانش این بود: روش نگهداری و پرورش و تخمگذاری مرغهای عشق استرالیایی رو بیارم و بخونم. شاید فردا برم مولوی و یه جفت یا صد جفت مرغ عشق بخرم تا تنها نباشم.. اینجا دقیقا اینجا باید این داستان یا گزارش یا هر چی که هست تموم بشه. اما نمیدونم چه مرضی به جونم افتاده که نمیتونم جمله با یک سگ رو اضافه نکنم. یعنی مینویسم یه جفت با صد جفت مرغ عشق بخرم تا تنها نباشم. با یک سگ این جمله اضافه لعنتی مثل خوره روحم رو میخوره اما نمیتونم ازش دست بکشم. فکر داشتن مرغ عشق با یه سگ چندان برام جذاب نیست یعنی راستشو بخواین با گربه جذابتره اما من چطور می تونم یه گربهرو با صد تا مرغ عشق یه جا سالم نگه دارم؟ بنابراین مینویسم با یک سگ. و اصلا و به هیچ قیمتی هم حاضر نیستم پاکش کنم. شما می تونید فقط تا تنها نباشم بخونید و نهایتا بدترین فکری که راجع به من میکنید اینه که از نظر روانشناسانه من همون قهرمان ناتوان و له شده فیلمهای خودم هستم.....!
نظرات ()
